از سر احساس

گاهی چه عجیب دلم برای خودم تنگ می شود.

چه آسان فراموش میکنم خودم را و رها میشوم در حجم ابعاد غربت.

گاه فاصله ها حتی صدای نفس کشیدنم را صدای خنده ها و اشک هایم را بی صدا تر از هر سکوتی ، فریاد می کنند.

کلمه کلمه نوشتن از خود را دریغ میکند وجود یخ زده ی غمناک

این روزها عینک آفتابی می زنم تا غروب در چشمم طنین انداز نشود و من را به دلخوشی های آرامش نرساند. آه از این همه فاصله....آه از این همه فاصله

خدا در همین نزدیکی هاست....شاید به قول سهراب لای شب بوها....اینجا شب بو نیست اما به گمانم خدا در کنارم از سر احساس مرا می نگرد.

/ 11 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مصطفی

سلام از وبت دیدن کردم مطالب خوبی داشتی برات از خداوند آرزوی شادی ، موفقیت و سلامتی دارم دوستدار همه جوونای پاک مصطفی

ماشا

سلام دوست خوب من. زنده باشي و بماني و بخندي..

saman

سلام داداش امید ممنون که یادی از وبلاگم کردی ای بابا داداش چرا توهم غمناک نوشتی [نگران] شاد باشی همیشه [تایید]

نیلوفر

نیستیم ! به دنیا می آییم عکس ِ یک نفره می گیریم ! بزرگ می شویم ، عکس ِ دو نفره می گیریم ! پیر می شویم ، عکس ِ یک نفره می گیریم ... و بعد دوباره باز نیستیم حسین پناهی

زی زی گولو

سلام .ممنون بابت تبریکت. لطف کردی[لبخند][قلب]

saman

دوباره سلام راست میگی ... آخرش آرامش داره بهم سربزن داداش [گل]

نیلوفر

سلام خوبی؟ من آپم منتظرتم[گل]

محمدجواد

سلام امید خیلی زیبا بود ببخش دیر اومدم...نبودم[گل][خجالت]