آرامش ابدی

چه سخت است لحظه ای که تنها ی تنها نشسته ای و به این میاندیشی که...
نمیدونم چی شده که کلماتم مثل بغض هایم میشکنند و فرو میخورند در اعماق وجودم. روزی همین نوشتن ها آرامم مینمود ولی الان که قلم به دست میگیرم ، یا که انگشت به دکمه ها میفشارم تمام کلمات سر میخورند و میروند. ذهن بسته ام، دیگر امیدی به روزنه ای ندارد. هعی....درنگی مکثی وقفه ای......این واژ ها همه تکرارند....دیگر  به افکارم هم نمیتوانم تکیه کنم. باید گوشه ای نشست و زل زد به دیوار های خط خورده . هر چی جلوتر میروم بیشتر به این نتیجه میرسم که من  عقب عقب جلو می رم. بهش میگن پسرفت ذهنی. یک جور عارضه ایست ناب و خاص لاعلاج.

این واگویه ها در پس ذهنم مانده بود گفتم به تحریر در آرم بلکه فرجی شد.خیال باطل

/ 2 نظر / 11 بازدید