دلم از مرگ بیزار است

ش.......دلم از مرگ بیزار است که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است

ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است

ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.

همان بایسته آزادگی این است.........فرشته ت

منظومه ی آرش کمانگیر...سیاوش کسرایی

/ 3 نظر / 92 بازدید
آفتابگردون

وه چه شیرین است رنج بردن پا فشردن در ره یک آرزو...مردانه مردن... آه اگر باید زندگی را به خون خویش رنگ آرزو بخشید و به خون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده ی امید من به جان و دل پذیرا می شوم این "مرگ" خونین را... عاشق این شعرم. خیلی قشنگ گفته کسرایی. موفق باشی.

غریبه

[گل]سلام....قشنگ مینویسی....لذت بردم....ساده و خلاصه.... میخواستم ازت دعوت کنم به یه کویر بیایی...اونجا منتظرتم...