تیک و تاک....تیک و تاک

وای بر من
چه حالم بداست
خسته تر از دیروز
مانده تر از فردا
بیحال تر از غصه خوردن
برای گریه های بی امان
سرم درد میکند
ذهنم منفجر از هر کلمه
پی یک نقطه ی کوری میدود
رگهایم بیتاب است
خونم ز چه اندوهی
میکوباند خود را
به در و دیواره ی رگهایم؟
آه ز چه نالم
من که خود تا دیروز
درد هر ناله را میخواباندم
بس است دیگر
این شعر است
یا که گویی افکار پریشان من است
در پس طاقچه ی اوهام مخوف
دگر از نخواهید شنید
دگر از من نخواهید دید
بس است قصه تمام

 

/ 3 نظر / 9 بازدید
فاطمه

جالب بود ولی خیلی غمگین مینویسیدا[نگران]

مجتبی

قشنگ بود و زیبا و البته تلخ...[دست][ناراحت] بابا عاشقی همون جور که سوز و گداز داره به خدا زیبا هم هست....همین که آدم بدونه کسی که دوستش داره خوشبخته دل آدم شاد میشه هر چند که جدایی بعضی وقتا امان آدمو می بره...[گریه]